X
تبلیغات
رایتل
کشکولانس
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 10 دی‌ماه سال 1384
فصل آخر

املا بلد نبود که همش لنگ حرف زدن بود ٫می خواست که بگه اما چی رو ؟ به کی؟

میون زمین و آسمون دنباله چی می گشت ؟

صفحه ی چهارم :

نمی توانم جلو لبخند خودم را بگیرم

آیا من هم رویین تن شدم یا فقط لج کرده ام؟!

صدای زمزمه ی حرفاش مثل فحش به گوش می رسید .

یه ندا شاید یه صدا ..

و یه شعر زنانه :

از آفتابم تا به آفتاب دگر راهی نیست

مرا دریاب

مرا با صدای زوزه ی خفاشهای مست

مرا از نگاه هرزه ی سگ های عالم گرد

مرا با شکفه های لاشه های مردم دوردست

مرا دریاب

حواست هیچ هست من نیستم دیگر؟!

و بعد خندید به شعر به زن به من

پایان

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101661


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها