X
تبلیغات
رایتل
کشکولانس
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1386
پوییدنی پنهان

 

 

چشممان دور از این همه سودا که از دیوار می ریزد یخ می بندد پشت التماس هایم از دست سست میرود 

سرما  

خیس باران گریه می کنم تا خلق به دور... 

احساس حقارت از تجسم رویا ٫ اما حالا راستی راستش را نمی دانم ٫ کجا ول شد دلم در 

تاریکی باران که از بس چشم دوختم سویی نماندستم.

 

 سرابی آبی ابی   

 من اما راست می گم راست می رم راست می خوام      {درست باید} 

 درونم باز می جوشید ...من تو را می خوام     ..    می خوام هایم باز 

 میان سقف باران زا با ذال  

 من اما خشک می گریستم خیس 

  از میان بر داشتم از خود........نمادی را که بودمش تا حال  

  این بار قصه گو نقال    

 تمام آبی دنیا چون بال 

 مرا می خواند سویت    های 

  کجا ماندم کجا دنیا ٫ که دیروزم شد حال

  آینده را جویم این بار و دیگر بار و دیگر بار

  تمام دنیا دورت گرد

  من اما خوار!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101661


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها