X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
کشکولانس
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1384
سالسا

تند بود

صدای بغض توی گلوش قیرت قیرت می کرد ..خشکش زده بود

داد می زد

شن دریا٫ ستاره ها٫ شن ساحل٫ ستاره ها ٫شن........

 بوی لاشه گرفته بود برای همین فکر می کردن مرده و بعدش..

قیرت قیرت...............

چرا برای آخرین بار کتابی که دوست داشتم خوندم؟!
یه چیزی بین من و اسب و حالا فقط قیرت قیرت.

 


 
چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384
چاه

سبد سبد شیطان به من تعارف می کنند

سبد سبد عشق

سبد سبد  بوسه

 

 

و یک اوهام


 
یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1384
سراب

مضراب پایین و بم..... شایدم یه صدای بلند .......

یادم نمی آد که چقدر دویدم تا بهت برسم

ولی همونجا ..دو قدم شایدسه قدم....

و حالا محکوم به دوری

یه نوشته ی پوچ ..یا یه حدس محال


 
یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1384
هوای برفی

یه صدایی مثل بوق تو کلم پیچیده با امروز می شه شیش ماه ٫یه صدای بوق که قطع و وصل می شه مثل.......مثل صدای تلفن.

انگار تو مغزم یه تلفن داره زنگ می زنه.......رینگ رینگ.........الو.............سلام..............ببخشید میشه بگید من کیم؟!


منظوری از کارام ندارم فقط نمی دونم چرا انقدر بی حوصله شدم سر در گم مثل کبکی که سرشو کرده تو برف تا چیزی رو نبینه

اونوقت تنشو گم می کنه ...........شایدم سرشو.......! وقتی برگشتم چشماش پر از اشک بود ..نگاش کردم

نترس...بیا جلو من پنج دقیقه قبلیه نیستم...بیا جلو تر می خوام نگات کنم فقط جلو میای صدای بوق اذیتت نکنه..!!  

 همون بوقی که تو مغزمه....آره همون صدای تلفن ...رینگ رینگ.... تا خا موش  شد.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101706


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها