| |
| چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387 |
| من! آبی |
ساعت هنوز شب بود! احساسی آبی از این همه بازی که می دهی!
جادوگرانی فرتوت از دق الباب های آ هنین با رو کش طلا!
طلایی ناب از ناف آفریقای سیاه و قرمز .
قداستگاهی که از آرواره ی قربانیانش مملو شده!
قربانیانی همه آبی.
بداهت ماهیان دم بخت که بکارتشان را به رخ هم می کشند و آن وسط زیبا ترینشان
می سوزد! آتشی زیر آب.
محو در انجماد زمستانی نافه آهو که بچه ی ۱ دقیقه ای مرده اش را تا لاشخورگاه می کشید
از تر س سگان دریده!
این همه را دیدم حرف چون لال زدم که آخر چه؟!
من زیر پاهایش له شدم که آخر چه؟
ـ عاشقی آخرو عاقبت ندارد - مرگ گفت.
گفت: به این بهانه هر روز مرده می کشم روی کولم...پمادی نداری بمالم به کولم؟!
آخر دنیا همش هیچم چرا؟!
گله دارم ٫درد دارم از این ها !
پمادی یافتی به من هم بمال-مرگ گفت.
|
|
| |
| چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 |
| در-یا |
:
در یا دیواری٫سکون بالا زده از استخوانی با الف مقصوره! هیجان ترسی آرام شده در پناه ٫پناهگاهت٫پنهانی.از پریه سیاهی که آن بالا جشن گرفته رقص اندامت را که باد و غوغا عبور می کنند از روی طراوت پوست تازه ات و آن سیاهی آن بالا چه می خواهد که از ترس بدنت رویم می لرزد. با چشم هایت چه کرده ام؟ در اشکی که با نگاهت پایین می ریخت دلم را ٫می بوسم. سکوتی ٫حرکتی وصدایی آرام بخش که می میرم برایت و فردا فقط تو بودی.
بوی گلی با صدای دریا.
لَیْسَ ِلوَقْعَتِهَا کَاذِبَةً
(آن شب را) |
|
| |
| شنبه 31 فروردین ماه سال 1387 |
| رها یی |
دل به چه می دهی حیوان؟
دل به که می دهی؟! مه می ریزد توی تمام وجودم ..نسوج می کند به قهقرای بالفعلی که به انتهای تبسمم می چسبید و من جیک نمی زدم جانور.
رهایی به تنهایی ٫ قدرت مرد بودنم را از دست می دهم ٫ از بس گم می شوم نمی دانم
کجا رها شدم .
می جوم وجودم را تا از تفاله اش چیزی مثل انسان بیرون بیاید٫
دینداری از سر فضولی که کو آن همه انسانیت که دمش رامی زدند!!
کوری که مرا می کشید مُرد!؟
داریه دنبک کنید من فردا عروسی می کنم با سنگ ٫داریه دنبک کنید دیوار ها پسرتان داماد می شود ٫
من ...خون |
|
| |
| پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 |
| دنیای وارانگی |
اولین بازی٫ تاب تاب
دومین بازی٫ عباسی
سومین بازی بود که خدا منو انداخت ٫از بس خوب تاب تاب ٫بازی می کردم؟!
از بس خوب عاشق شدم که خدا هم به من حسادت کرد
دیوار که آوار شد ٫کسی حتی پشت دیوار هم نبود ....
دکلی ٫چیزی!
من٫بازی نکرده باختم ...من
اقرار می کنم من
هم
بازی خوردم ٫
بازی با طعم عنبه٫
با اصطکاک ستون فقراتت انگشتی بیرون می زد که تمام وجودم را می لرزانید
از درد یا از ترس ؟! شاید از چندش!
امروز مینا زنگ می زند ٫عشق به هم می زند٫ دیوانه فریاد می زند
من به سرم می زند٫
سنگ از آسمان گرگر می بارند فریشتگان درگاه خداوندگار
آی مسلمان این بلا سرت نبارد. |
|
| |
| سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386 |
| پالس |
سلسله حجوم ماکیان درست از روی وجودم که نعل نعل خرد می شوم
من دور گم شدم ٫مه گرفته تمامم را
چیزی شنیدم ...
-دیوونه شدم
_چرا؟
لای برف می پوشانمت تا فردا که بیرون بیایی کلی بازی کرده باشی.
گوشه نشینی از آن سگهای کوچه ی همسایمان که شب ها جای واق واق٫
کتاب واریاسیون معکوس می خوانند.
جای درد بی گناهی آپسه می کند...
دایره دوار از من تا حال٫ که ازین پس نقطه غلت می خورم
دیوارم آوار شد ....دیگر چی؟!!! |
|
| |
| سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386 |
| پوییدنی پنهان |
چشممان دور از این همه سودا که از دیوار می ریزد یخ می بندد پشت التماس هایم از دست سست میرود سرما
خیس باران گریه می کنم تا خلق به دور...
احساس حقارت از تجسم رویا ٫ اما حالا راستی راستش را نمی دانم ٫ کجا ول شد دلم در تاریکی باران که از بس چشم دودختم سویی نماندستم.
سرابی آبی ابی
من اما راست می گم راست می رم راست می خوام {درست باید}
درونم باز می جوشید ...من تو را می خوام .. می خوام هایم باز
میان سقف باران زا با ذال
من اما خشک می گریستم خیس
از میان بر داشتم از خود........نمادی را که بودمش تا حال
این بار قصه گو نقال
تمام آبی دنیا چون بال
مرا می خواند سویت های
کجا ماندم کجا دنیا ٫ که دیروزم شد حال
آینده را جویم این بار و دیگر بار و دیگر بار
تمام دنیا دورت گرد
من اما خوار! |
|
| |
| چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386 |
| دلنگ دلنگ شاد شدیم |
لای جرز دیوارم جرمم همان جرمم همان. (جرم اولی: جرم و جنایت)(جرم دومی:واحد وزن)
دنیای ما همینه٫ دنیای ما خار داره ٫دنیای ما عیونه ٫دنیای ما قصه نبود ٫دنیای ما بزرگه ....
از شادی سیر نمی شیم..دیگه اسیر نمی شیم؟
عشق می ورزمت تا مرگ سر سری
سالهاست شفا می خواستم امروز دوا دوا دوا دوا ...دارو دوا دوا دوا
شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
غم بس . |
|
| |
| چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386 |
| تکرار مکرر |
دختر های پیغمبری که وصله پینه جیغ می زدند.... امروز سیما فردا شیلا
به درد کدام بمیرم امروز که هنوز هم اعتقاد دارم هستم
به درد کدام دچار شوم؟ سیما؟
من که هنوز هم نجیب ترم هنوز هم پاک ترم از اویی که تا دیروز شعر می گفتم برایش.......
لای وجودم پنهانش کردم تا از گزند عقربی که دورم می چرخید در امان باشد
نجاستی سرد که بویش بالا نزده بود تا دیروز
جالب!
در دوران بند زنی من قلب بند می زنم و دیگران ......
حالا حتی می توانم اقرار کنم که سجاده هم آب می کشم از بس گرد نجاست اطرافیانم رویش می نشیند
و فردا عاشق بند زده ٫ من خراب می شوم.
دلم برای خودم که جا می گذارد تنگ شده٫ حس بویایی سر شده
وحالا تمام تلاشم زندگی است٫ کاری که تا دیروز از پلک زدن هم آسانتر بود برایم
سیاه سرفه هم این همه تشنج نداشت~
|
|
| |
| سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386 |
| مرگ |
در آسمان هم جایی ندارم
* آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد |
|
| |
| سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386 |
| گم شده گی |
تراژدی نوشخوار گاو و نم استوایه خیس ترانه ساز . . . از پستی می ترسم اینجا .
دو رنگی حاد شمال شرقی داغ ٫ اینجا هواس هم به درد نمی خورد٫
سنگ می جوم از نبودم زیر این همه لاکی آبی سور می خورد تمام بکارت زیر ناخنم.
روبروی آیینه پیر زنی آواره ٫خانه به دوش می بینم . . . تنها از گربه بازی ها.
زیر سقف آسمان لخت می شود دوید از این همه رنگ؟
اینجا حتی ......
نامه های عاشقانه هم آشغانه بود رنگ ترس می داد بوی اشک که حالا ندارم.
باز دنیای بی رمغی اضطراب به سرم میزد که دایوار وار ر.
شلوار های تنگ از درد پهلو و بیرون زدگی روده کوچک از ناف تو خالی خیس از جواهر های سرد براق .
رود خانه سبز خون آلود از بازی زنانگی در دریای شور ماهی .
تنها سفر نمی کنم این بار مگر با باد . |
|
| |
| شنبه 30 تیر ماه سال 1386 |
| سر فصل |
سوسکی آویزان وارانه می نمود از خود مختاری زیاد درد ناکی که می کشید.
بی ربط می نوازم این بار ناز !
سایه می شورم از پس سیاهی که سپید سپید حالا .. نه اما این بار هم !
بوی نرم تنبه ماوراء آنچه باور داشتم ...سوخت.
~
دیواری کوتاه آجر شکسته گه گاه تو خالی و پیدا ٫خاطرات مهمل کودکی ای سرد اما بی دقدقه تاریک و چرک از درخت بالا رفتن های پر شته ..
چادر مشکی آن زمان هم فقط در باد قشنگ بود و بس.... حیف این همه ناشکری از این همه درایتی که نداشتیم!
انقراض هدهد باد صبا و طوفانی سهم......
~
اقرار می کنم کم آوردم از ساده زیستی٫ در خود جا ماندم از بس مهم بود پوییدنم....٫
ساعت هم جلو می زند از تیک تیک حتی! من هنوز اما چشم براهم... |
|
| |
| جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| سین با کلاه |
از فردا سگ بازی قدغن. اسارت خون از دیالیز لوله تا سوند ادراری سرد سیاست حرفهای غلیظ من بی گدار هم بهم می زنم! نالیدن ها. تکرار اشتباه وجودم از من تا منیت. سرشار از سین ها و کاف ها و نون ها و....... تا شب اما فکر می کنم که فکر می کنم . از فردا تو بازی قدغن!
|
|
| |
| یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385 |
| پ.و . (ییدن) |
ترس از بازی خوردن؟
من حتی بازی هم خواهم خورد٫ حتی می شکنم ٫فقط به شرط هم بازی شدن با تو..
تو؟!!
از لب پریدن های لیوان تا سکوت که مغز استخوانم را می سایید
چیزی بگو... می دانم نیستی عاشق ... برایم بازی کن حتی ... زود می میرم
آرزو های نداشته ام را می خواهم ... باز بازی نه..................
بازی نه
آی یکی..
دوستم بدار بیرون از بازی.
-دنبال چیستی؟
-سایه ٫ شاید حقیقت٫ شاید کسی
-کافی ست؟
-چرا می پرسی؟ دم نمی زنم ولی دارم می میرم
درمانم کن هیاهو
سیاه چادر نشینم حالا اینجا....از بس لاف می زنی!
-دنبال ...می گردم...گرد می گردم.
آدمک از بدجنسی سنگ شد از قلب ....گذشته اش حرف می زند.
آسمان هم تکان نمی خورد روی من ..به درد نمی خورم پیر شدم ...چاق شدم .
اسپندانه .
|
|
| |
| دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385 |
| هیس |
تجرد سنگ از اعتیادی طولانی و حالا با ضعف عمومی تنها دور از آن همه مریدی که دست و پا کردی!؟
کاش سخت می فهمیدم یا نه!
....................................................................................................................................
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
....................................................................................................................................
ادرار سوزناک از سر سوزنی خونی
....................................................................................................................................
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
......................................................................................................................................
اعتیاد دو بار به کار گرفته شده در یک داستان یا شعر یا نوشته ای .....
نیستانی بی شکر نی می می نوشم.
یا به قولی چوپان بد٫ داغ باز آورد!*
|
|
| |
| پنجشنبه 23 آذر ماه سال 1385 |
| اساس |
از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست*
می خراشم تکه های باقی مانده ی روحم را .. از خود بیرون آمدم سال هاست برای بازی .
اما امروز دوام می خواهم وام می خواهم .
از خود فراموشی خسته راه می روم ٫می خزم.
سایه هم برایم روشن است امشب می خواهم از عشق بخوابم نه از درد ..
می خواهم برگردم به خود بودن که حالا سابقم را دلتنگم نه از سر سیری نه برای چاره .
برای او
می خواهم خودی باشم نه سایه ای ازخود دیگری که سرد است!
ترسناک است ...سایه ذاتآ شب خیز است خشک ٫ نه مرطوب است .
انعکاس هم نمی خواهم.
بمان تا برگردم!
خرافات اکسیرت را دارم....
خرافه می پرستمت حالا.
. |
|