X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
کشکولانس
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1390
رو



عطایت به لقایت  ، جهنم انتظار میکشیم ،
 به جهنم ، انتظار میکشیم . 
وقت ما هم طلا نبود از بس نبود و نبود.
ریالی ما را بس.


 
یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390
هی هو



من دایره هستم
دایره ای دوار گرد خودم
من صوفیم
می چرخم و می چرخم
با خود سلوک می کنم و به معبود می رسم
من کائناتم
من خود معبودم ، معشوقم ، مشهودم ، مغلوبم 
دیوار می کشم ،گردِ دیوارم
سیگار می کشم ،فریاد می کشم
داد می کنم ، بیداد می کنم 
هی هو می کنم 
هی هات می کشم.


 
شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390
منگ

خسته نمی شوی ؟ از این همه نیرنگ که می زنی زنگ می زنی ،

زرد می شوی از این همه رنگ که می زنی ،

روزها زنگ می زنی شبها ننگ،

از فردا سنگ می خورم لنگ می زنم از بس نیرنگ می خورم ،

اما دم نمی زنم .


 
جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390
درهم



تقابل ماهیت هاى از هم پاشیده و صورت هاى در هم! نه از روى اخم ! 

دیواریه مواج از پوست هایى مرده از پس عمرى تقلا به تاراج رفت !

 بیمارهاى بى مار

 بیمارستانِ بیمستانِ بیان(حذف به غرینه لفظی با غینى متفاوت)

 درست دستم مشابه مغزم درهم!

 باریکه مویى یا آشفته هوایى

 لیوانت مال خودت ، در تاریکى آب را نمى بینم که بخواهم!


 
چهارشنبه 29 تیر‌ماه سال 1390
خدا



فکر می کردم خدای من مرده باشد 

خدایی که گاهی به  فکر من هم بود! 
ولی امشب یقین دارم که خدای من مرده ..
 ترجیح می دهم مرده باشد چون این بهترین دلیلش برای نبودش است .
ترجیح می دهم مرده باشی چون این بهترین دلیلت برای نبودنت است. 


 
سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389
طلا




از تمام کسانی که به اسم من میخندند ، چه از سر شوخی و مسخرگی و چه لبخندهایی از سر لذت و شگرف ، بدم میاید 
از اینکه اینجام و برای عمه جانی که ندارم تا شاید پسر عمه دستی می شکاند  از من و دختر عمه .....و دختر عمه.... مینویسم دارد حالم از خودم به هم میخورد , چون حتی خودم هم نیش خندی بر اسمم میزنم ،
انگار امروزه لذت بعضی چیزها از آن شاهزادهای بی شنل و شوالیه های بی زره شده است 
که با دیدن آن ها  میتوانم هزاران ساعت به اسمه خودم بخندم ، 
شنل برای چه بخواهند وقتی بی شنل حال میدهد 


 
پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1389
جرئت یا جرات



حالا می توانم  با جرات بگویم  تمام دختر های چاق مهربونن ، تمام رویاهای من پوچن و بعد از کندن ۱۰ موی سپید تمام موهای سرم سیاهن .

 

حقیقت مجازی یا ابراز امیال درونی به دیوار یا سنگواره ی نمادینه ی دروغین  از خودت گوشه ی اتاقت ، حیوانی موذی  که از آن بالا و پایین می شد برای امرار معاش یا  شاید ایجاد وحشت و رُعب  ...

نه مثل رب های بازاری ، آن هم بازارهای پیچ وا پیچ و دخمه مانند با سقف های فیروزی که شاید ادای آسمان را در می اوردند یا سینه های لخت زنان چاق که شاید نمادی از بهشت بود ، چه بهشت مهربانی با تمام دختر های چاق قرون وسطی 

 


 
سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1389
پایان



درست مثل ادویه 
تند،شیرین،ترش، تلخ،شور
اما زیادش گند 
شاید مثل باران 
لطیف، زیبا، زندگی بخش
اما زیادش سیل 
یا حتی خورشید یا آفتاب 
روشنایی ده ، گرما بخش، تابنده 
آری ، کشنده
این تصویر منه تصویری از منه من 
دایره ای دوار از تکرار بودنم ، بر سر دوراهی نبودنم . 


 
یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1388
در جا



رویا انگار سبز میشود 
سبز شد
آنقدر رشد کرد و بلند شد 
که دیگر دستم هم بهش نرسید 
رویا پردازی هم گران تمام میشود گاهی 
یادم نبود ، انقدر در دنیای تاریکی زندگی کرده بودم ، که به سایه نمیشه پشت داد 


 
پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1388
نا کجا



راهی که میرویم به ناکجا آباد است .... به نا , کجا آباد است .
کاش ناکجا آباد ها ,هم,  مثل قدیم فقط سیاه بودند در ذهنمان 
امروز ...تصویرند , ترسیم اند , تشریح اند.  
و من پی عللی تللی  واسطه حیاط خانه مادربزرگم 
هنوز پا فشارانه میرقصم 

ما نقش بازی میکنیم چون ترسو ایم *
                                                   ژان پل سارتر 


 
شنبه 7 آذر‌ماه سال 1388
خون



انگار سنگ خوردم که سنگین به زمین چسبیدم
انگار سنگ خوردم که جایی توی دلم درد میکند
انگار زمین خوردم که سنگ توی دلم شکست 
و تکه هایش تمام بدنم را مجروح کرد 


 
جمعه 3 مهر‌ماه سال 1388
بوی شاش و قهوه



تصویری گنگ از کودکیه سر در گم خودم که در اضطراب آینده حرام شد و بعد از ۱۰ سال جهش ، برابر  هیچ بر سرم فرود آمد.

بوی شاش و قهوه از لابلای وجودش استشمام می شد ...

فقط من بودم و من انگار!!

عجیب بود انگار زیر آفتاب ، مولکول‌های  ادرار‌های دیشب و قهوه‌های بعد از سگ مستی ، می لولیدند.

نمیدانم هوای کجا ؟! هرجا که برم هوای جایی دیگر دارم.

هوایی شدم یا سر سرما ؟


 
چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388
من

  

 آنقدر دایره بودنم را فریاد زدم که حالا زیرش هم نمی توانم بزنم ... 

  

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی   عشق داند که در این دایره سرگردانند *


 
سه‌شنبه 4 فروردین‌ماه سال 1388
دروازه

 

 

دروازه بسته بود. 

عقابی جایی بالاتر پرواز می کرد٫ انگار مار گزیده باشدش های های می کرد. زمین پریشان  

قل قل کرد و آب جوشید ٫ دیگر پنهانی مرحم نمی گذاشت٫ شیر شده بود! هوا مساعد بود ... 

اما دروازه بسته بود. 

جوانی شتر سوار اما پیاده نزدیک می شد٫ زنی دورتر پشتش به راه بود با کودکی که هنوز نبود. 

مرد جلوتر بود ٫ نه چون مرد بود تا زن اشکهایش را نبیند ٫ زمین به پای زن بوسه میزد. زن درد داشت... 

اما دروازه بسته بود. 

شب هنگام دزدان زر یافته ٫ ناقاره می زدند ٫ بساطی بود ..عیش و نوشی. طوفانی نزدیک  

می شد .کسی فریاد کشید :به سمت شهر فرار کنید طوفان نزدیک می شود. همه دویدند . 

زمین انگار لج کرده بود که نرسند... 

اما دروازه بسته بود. 

فردا٫ دوباره عقاب جایی بالاتر ٫ بالای لاشه ی دزدان پرواز می کرد و جایی کسی اشک پدرانه 

می ریخت.  

اما هیف که دروازه بسته بود!!!


 
چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1387
مغولی

 

سگ صاحابش را نمی شناخت٫ بل بشویی بود . آقا جون دستم رو محکم گرفته بود و  

می کشید. انگار داشتم می مردم٫ صدای همهمه و هیاهوی جمعیت ...فقط ترس بود و ترس 

تپش قلبم را توی گلویم حس می کردم٫ پاهایم سست شده بود و کف پایم آتیش گرفته بود. 

انگار همان لحظه مناسب مرگم بود. 

حتی سگ ولگرد پیری که همیشه خدا ٫کنار کبابی «دلگشا» می خوابید و حتی نای پراندن  

مگس های مزاحم را هم نداشت ٫چنان واق واقی می کرد که انگار الان جانش از حلقومش 

 بیرون می زند و جابجا می میرد.. 

بساطی بود!


   1       2       3       4       5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101407


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها