| |
| چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| من |
آنقدر دایره بودنم را فریاد زدم که حالا زیرش هم نمی توانم بزنم ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند * |
|
| |
| سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1388 |
| دروازه |
دروازه بسته بود. عقابی جایی بالاتر پرواز می کرد٫ انگار مار گزیده باشدش های های می کرد. زمین پریشان قل قل کرد و آب جوشید ٫ دیگر پنهانی مرحم نمی گذاشت٫ شیر شده بود! هوا مساعد بود ... اما دروازه بسته بود. جوانی شتر سوار اما پیاده نزدیک می شد٫ زنی دورتر پشتش به راه بود با کودکی که هنوز نبود. مرد جلوتر بود ٫ نه چون مرد بود تا زن اشکهایش را نبیند ٫ زمین به پای زن بوسه میزد. زن درد داشت... اما دروازه بسته بود. شب هنگام دزدان زر یافته ٫ ناقاره می زدند ٫ بساطی بود ..عیش و نوشی. طوفانی نزدیک می شد .کسی فریاد کشید :به سمت شهر فرار کنید طوفان نزدیک می شود. همه دویدند . زمین انگار لج کرده بود که نرسند... اما دروازه بسته بود. فردا٫ دوباره عقاب جایی بالاتر ٫ بالای لاشه ی دزدان پرواز می کرد و جایی کسی اشک پدرانه می ریخت. اما هیف که دروازه بسته بود!!! |
|
| |
| چهارشنبه 14 اسفند ماه سال 1387 |
| مغولی |
سگ صاحابش را نمی شناخت٫ بل بشویی بود . آقا جون دستم رو محکم گرفته بود و می کشید. انگار داشتم می مردم٫ صدای همهمه و هیاهوی جمعیت ...فقط ترس بود و ترس تپش قلبم را توی گلویم حس می کردم٫ پاهایم سست شده بود و کف پایم آتیش گرفته بود. انگار همان لحظه مناسب مرگم بود. حتی سگ ولگرد پیری که همیشه خدا ٫کنار کبابی «دلگشا» می خوابید و حتی نای پراندن مگس های مزاحم را هم نداشت ٫چنان واق واقی می کرد که انگار الان جانش از حلقومش بیرون می زند و جابجا می میرد.. بساطی بود! |
|
| |
| سه شنبه 29 بهمن ماه سال 1387 |
| عروسی |
آبزیانی گوشت خوار ٫شناور در رگ های متراکمم...به جستجوی طلا ٫ انگار روزگار می گذرانند و شبها٫ به بهانه ی شب زنده داری تا صبح شراب قرمز سر می کشیدند ٫تا من را بکشند. باورهای متفاوتی از وجود زیبایی در سپیدی پیراهن های بانوان ٫ تا چاه های آبی که سالها پیش سر عشق بازی با همین بانوان به خشکی گرایید٫ هنوز هم وجود دارد. باورهایی خواص شرق اسرار آمیز با بوی تند هل و دارچین. چه روزهای تا صبحگاه متخّیل از داستانهای نا ملموس امّا خوشایند بیدار می ماندم و ته پاره- های احساسات کودکانه ام را به هم می دوختم ٫ تا شاید روزی برای فرار از پنجره بدرد خورد! حیف . حتی تمام احساس های نیمه مرده ام ٫ صرف دروغ های خودباورانه ی خودم شد و چیزی جز بی آبرویی برایم باقی نگذاشت. رویا٫ پوچ شروع به خودفروشی کرد و من هنوز با باور اینکه روزی بر خواهد گشت و نهار گرم روی سفره می گذارد به بافتن نخ های قرمز عشق و آرزو پرداختم. سراسر وجودم متجلّی از سنت های شرق مخوف بود من دم از استعداد با املای لاتین می زدم. جدال بین من با من٫ انگار خودفروشی ذاتی بود که انقدر استادانه رفتار می کرد. امروز انگار چیزی غیر از خون توی رگ هایم در جریان بود٫ چیزی شبیه باران. قلبم می تپبد مثل همیشه یعنی من هنوز زنده ام . کافیست آرغ بزنم آنگاه می فهمم شکم سیر و خیالی راحت دارم. تنها کار باقی مانده لبخند است و فکر کردن به رویا که امشب پیش کیست؟! |
|
| |
| چهارشنبه 18 دی ماه سال 1387 |
| سی-لی |
سیاه چالی رویایی سیاهی ٫ تنهایی ٫ نمور سیاه چالی بی هیچ پنجره یا روزنه ای با شمع های که فقط ۵ ساعت روشنی می دهند نه خوابی ٫ نه از سر بی خوابی از برای روشنایی. جای زیبایست. نه زمانی ٫ نه مکانی رویایست . آرزویی که درمان می خواهد. سنگساری ابدی٫٫٫٫ |
|
| |
| شنبه 16 آذر ماه سال 1387 |
| سرما |
آبی سفید می زد از سرما . مثل قدیم نبود هیچی. همش نبود و نبود تا مردم. و فردا باز هوا به سردی دیروز سرما می خورد. ریز ریز گویا هنوز وقتش نبود. |
|
| |
| جمعه 19 مهر ماه سال 1387 |
| پو.یش |
چیزی به چشم نمی خورد جز سیاهی ٫ حجومی از رنگهای کور ٫ بوی شیرین و آشنای چیزی که نمی دانم! باد می وزید و چیزی روی چشمانم سر می خورد! هوا چقدر خوب بود! حسی جز شرمساری از لذت بردنم وجود نداشت! و اندوهی گران از دوری . هنوز چیزی روی چشمانم سر می خورد ٫ احساس کردم میمیرم! اما امروز روزه من نیست! (کسی این را گفت و من فقط تکرار کردم) سرم را خم کردم توی دست مشت شده ام ٫ آرام زمزمه کردم! امروز رویاهایم مرد.امروز روز من هم بود! در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست* * احمد شاملو |
|
| |
| دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387 |
| جایی |
دور ... خیلی دور لای سیاهی چشمانت زل زل رعشعه از فرا تر های باطن کبودم. لای همان آسمان ٫ گنبد دوار گیتی. آبی مباح از فلک الافلاک تا زیر ریش درویش! آنجا ها بود که گمانم چیزی به یغما رفت! |
|
| |
| چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387 |
| من! آبی |
ساعت هنوز شب بود! احساسی آبی از این همه بازی که می دهی!
جادوگرانی فرتوت از دق الباب های آ هنین با رو کش طلا!
طلایی ناب از ناف آفریقای سیاه و قرمز .
قداستگاهی که از آرواره ی قربانیانش مملو شده!
قربانیانی همه آبی.
بداهت ماهیان دم بخت که بکارتشان را به رخ هم می کشند و آن وسط زیبا ترینشان
می سوزد! آتشی زیر آب.
محو در انجماد زمستانی نافه آهو که بچه ی ۱ دقیقه ای مرده اش را تا لاشخورگاه می کشید
از تر س سگان دریده!
این همه را دیدم حرف چون لال زدم که آخر چه؟!
من زیر پاهایش له شدم که آخر چه؟
ـ عاشقی آخرو عاقبت ندارد - مرگ گفت.
گفت: به این بهانه هر روز مرده می کشم روی کولم...پمادی نداری بمالم به کولم؟!
آخر دنیا همش هیچم چرا؟!
گله دارم ٫درد دارم از این ها !
پمادی یافتی به من هم بمال-مرگ گفت.
|
|
| |
| چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 |
| در-یا |
:
در یا دیواری٫سکون بالا زده از استخوانی با الف مقصوره! هیجان ترسی آرام شده در پناه ٫پناهگاهت٫پنهانی.از پریه سیاهی که آن بالا جشن گرفته رقص اندامت را که باد و غوغا عبور می کنند از روی طراوت پوست تازه ات و آن سیاهی آن بالا چه می خواهد که از ترس بدنت رویم می لرزد. با چشم هایت چه کرده ام؟ در اشکی که با نگاهت پایین می ریخت دلم را ٫می بوسم. سکوتی ٫حرکتی وصدایی آرام بخش که می میرم برایت و فردا فقط تو بودی.
بوی گلی با صدای دریا.
لَیْسَ ِلوَقْعَتِهَا کَاذِبَةً
(آن شب را) |
|
| |
| شنبه 31 فروردین ماه سال 1387 |
| رها یی |
دل به چه می دهی حیوان؟
دل به که می دهی؟! مه می ریزد توی تمام وجودم ..نسوج می کند به قهقرای بالفعلی که به انتهای تبسمم می چسبید و من جیک نمی زدم جانور.
رهایی به تنهایی ٫ قدرت مرد بودنم را از دست می دهم ٫ از بس گم می شوم نمی دانم
کجا رها شدم .
می جوم وجودم را تا از تفاله اش چیزی مثل انسان بیرون بیاید٫
دینداری از سر فضولی که کو آن همه انسانیت که دمش رامی زدند!!
کوری که مرا می کشید مُرد!؟
داریه دنبک کنید من فردا عروسی می کنم با سنگ ٫داریه دنبک کنید دیوار ها پسرتان داماد می شود ٫
من ...خون |
|
| |
| پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 |
| دنیای وارانگی |
اولین بازی٫ تاب تاب
دومین بازی٫ عباسی
سومین بازی بود که خدا منو انداخت ٫از بس خوب تاب تاب ٫بازی می کردم؟!
از بس خوب عاشق شدم که خدا هم به من حسادت کرد
دیوار که آوار شد ٫کسی حتی پشت دیوار هم نبود ....
دکلی ٫چیزی!
من٫بازی نکرده باختم ...من
اقرار می کنم من
هم
بازی خوردم ٫
بازی با طعم عنبه٫
با اصطکاک ستون فقراتت انگشتی بیرون می زد که تمام وجودم را می لرزانید
از درد یا از ترس ؟! شاید از چندش!
امروز مینا زنگ می زند ٫عشق به هم می زند٫ دیوانه فریاد می زند
من به سرم می زند٫
سنگ از آسمان گرگر می بارند فریشتگان درگاه خداوندگار
آی مسلمان این بلا سرت نبارد. |
|
| |
| سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386 |
| پالس |
سلسله حجوم ماکیان درست از روی وجودم که نعل نعل خرد می شوم
من دور گم شدم ٫مه گرفته تمامم را
چیزی شنیدم ...
-دیوونه شدم
_چرا؟
لای برف می پوشانمت تا فردا که بیرون بیایی کلی بازی کرده باشی.
گوشه نشینی از آن سگهای کوچه ی همسایمان که شب ها جای واق واق٫
کتاب واریاسیون معکوس می خوانند.
جای درد بی گناهی آپسه می کند...
دایره دوار از من تا حال٫ که ازین پس نقطه غلت می خورم
دیوارم آوار شد ....دیگر چی؟!!! |
|
| |
| سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386 |
| پوییدنی پنهان |
چشممان دور از این همه سودا که از دیوار می ریزد یخ می بندد پشت التماس هایم از دست سست میرود سرما خیس باران گریه می کنم تا خلق به دور... احساس حقارت از تجسم رویا ٫ اما حالا راستی راستش را نمی دانم ٫ کجا ول شد دلم در تاریکی باران که از بس چشم دوختم سویی نماندستم. سرابی آبی ابی من اما راست می گم راست می رم راست می خوام {درست باید} درونم باز می جوشید ...من تو را می خوام .. می خوام هایم باز میان سقف باران زا با ذال من اما خشک می گریستم خیس از میان بر داشتم از خود........نمادی را که بودمش تا حال این بار قصه گو نقال تمام آبی دنیا چون بال مرا می خواند سویت های کجا ماندم کجا دنیا ٫ که دیروزم شد حال آینده را جویم این بار و دیگر بار و دیگر بار تمام دنیا دورت گرد من اما خوار! |
|
| |
| چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386 |
| دلنگ دلنگ شاد شدیم |
لای جرز دیوارم جرمم همان جرمم همان. (جرم اولی: جرم و جنایت)(جرم دومی:واحد وزن)
دنیای ما همینه٫ دنیای ما خار داره ٫دنیای ما عیونه ٫دنیای ما قصه نبود ٫دنیای ما بزرگه ....
از شادی سیر نمی شیم..دیگه اسیر نمی شیم؟
عشق می ورزمت تا مرگ سر سری
سالهاست شفا می خواستم امروز دوا دوا دوا دوا ...دارو دوا دوا دوا
شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
این نوشته شاد است
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
غم بس . |
|